۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

روایت عروج جواد

(1)
بسم رب الشهداء
آبسرد کن خریده بودند برای حوزه، آن گوشه کنار آبگرمکن گذاشته بودند اما
خروجی آب (فاضلابش) معلوم نبود باید چه بشود ، نزدیکش اصلا لوله ی فاضلاب نبود.
صبح به جواد زنگ زدم ، گفت کار دارم عصر اگه رسیدم میام.
عصر که آمد یکراست رفتیم سراغ آشپزخانه مدرسه گفت چون مسیر رسیدن به فاضلاب خیلی پیچ و تاب دارد
باید برویم یک شلنگ بزرگ بخریم و بزنیم به خروجی آبسردکن.
یک روز خیلی خیلی عادی، راه افتادیم مغازه ها را زیر و رو کردن برای شلنگ بزرگ.
هر چه گشتیم پیدا نشد که نشد.
با پیکان بابای جواد رفته بودیم. توی راه از تل پروس به سمت فلکه ارتش هیجان زده داشتم چیزی را تعریف می کردم
همانطور که دستم را تکان می دادم به زیر عینکم خورد آن را پرتاب کرد بیرون، تا جواد ماشین را نگه داشت و پیاده شدیم
گمانم فقط چوبش سالم مانده بودم بقیه اش زیر ماشین ها له شده بود.
آسمان رنگش داشت می پرید، من هم چشمهایم را از دست دادم. البته چشام ضعیف نیست ها!
فقط به قول اکبر عبدی در فیلم معراجیها : آستیگماته!
اما جواب خوب می دید، عینکی هم نبود، قوی بود، هم زورش از من بیشتر بود هم استعدادش.
دست روزگار مرا به حوزه برده بود و او رفته بود سربازی، اگر او آمده بود حوزه حتی در ظاهر فرسنگ ها از من جلو بود.
با تمام بدهکاری و گرفتاری اش دغدغه ی دین و مذهب لحظه ای از ذهنش نمی رفت. در مسیر مثل همیشه کلا
بحثمان راجع به همین طور مسائل بود.


(2)
بسم الله
در همان حال جستجوی لوله بزرگ برای آبسردکن مدرسه و گفتگوی خودمانیمان؛
از دروازه کازرون رفتیم شاهزاده قاسم، از آنجا هم به سمت فلکه خاتون تقریبا روبروی
قبرستان قدیم رسیده بودیم که بحث کشیده بود به خوبی ما و یاری امام (ع)
گفتم الان جامعه خیلی خراب شده ، شاید قبل از اینها خوب ماندن راحت تر بود، بعد
به این نتیجه رسیدیم که زمان اهل بیت(ع) هم گناه بوده، از قلت یاران معصومین هم سخنی رفت.
جواد وسط بحث گفت: «من اگه توی شهر باشم خیلی برام سخته از این دنیا دل بکنم و برم به میدان جنگ
جذابیتهای زندگی خیلی بالاست. اما اگه در فضایی مثل کربلا واقع بشم حتما میرم، جو خیلی تاثری داره.
اگر در فضای حرکت اباعبدالله (ع) قرار بگیرم حتما راحت تر جانم را در راهش خواهم داد.»
خدایا جواد چه صادقانه گفت و رفت و ما که مدام دم از یا لیتنا کنا معکم می زنیم نه تنها مانده ایم بلکه عقب گرد می کنیم.
از وقتی جواد رفته این فراز از زیارت عاشورا را با توجه بیشتری میخوانم:
اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین (ع)
و اصحاب الحسین (ع) الذین بذلو مهجهم دون الحسین علیه السلام.

(3)
بسم الله النور

خیابانهای شیراز آخرین نفسهای ذاکر اهلبیت(ع) را حس می کردند.
قرار شد برویم آزمایشگاه جواب آزمایش عمو را بگیریم و بعد برویم کانون.
خیابان فلسطین ، چهارراه ملاصدرا ، خلدبرین ، زرهی و بالاخره معراج جواد حسینیه سید الشهداء
وضو گرفتیم ، دیر رسیده بودیم و آخرهای سخنرانی بود ، رفتیم از در آخر حسینیه برویم نمازمان را بخوانیم.
در میان راهرو کنار سوله حسینیه، سیدمهدی را دیدم ، سلام و علیکی و یادم آمد قرار بود از او کتابی بگیرم.
به جواد گفتم: تو برو من بعد میام.
برگشتم!
میخانه دگر جای من بی سر و پا نیست!
بگذار که به پشت در میخانه بمیرم

گلهای بوستان شهادت گلچین شده بودند ، دانه دانه. هر بی سر و پایی را که در بزم عشاق راه نمی دهند.
به قول شهید آوینی انگار صدای جواد از میان قرنها گذشته و به کاروان ابی عبدالله(ع) رسیده بود؛
خریدند، صداقتش را خریدند.
برگشتم و به اتاق گروه کامپیوتر کانون(آروی) رفتم، نمازم را آنجا خواندم و کمی گپ و گفتگو بادوستان.
بعد نشستم پشت کامپیوتر وبلاگ واحد طلاب را به روز کنم!
صدای مداحی :
بی تو ای صاحب زمان
بی قرارم هر زمان
از غم هجر تو من دلخسته ام
همچو مرغی بال و پر بشکسته ام
کی شود آیی نظاره بر دل اندازی تو یارا؟
باید از همه ی دستگاه های حساب و کتاب و قوی ترین مغزهای کامپیوتری پرسید:
چقدر احتمال دارد مداحی شعری از صاحب زمان(عج) بخواند و به اینجای شعر که رسید بمب منفجر شود؟
اگر باور ندارید بروید صوت را گوش کنید، دقیقا با گفتن جمله: کی شود آیی نظاره بر دل اندازی؟ بمب منفجر می شود.
آری! صاحب الزمان(عج) نظاره ای بر دلها انداخت و فقط خریدنی ها را خرید.
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
و چه خوشتر آن که مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند
...

و منِ الکی خوش، فقط امید بسته ام به آن جمله ای که به جواد گفتم: تو برو من میام!
اللهم عجل لولیک الفرج
و اجعلنا من خدامه و المستشهدین بین یدیه



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

بوی فروردین

عجب حکایتیست حکایت فروردین

محمود جشن هسته ای می گیرد و حسن جشن تعطیلی!

فروردین برای من بوی خون می دهد ، بوی بدن تکه تکه بچه های کانون.

بوی بدن نصف شده ی شهید نوروزی که در یک قالی از جلوی چشمانم گذشت.

بوی جواد که تا نفس باقی است شرمنده ی پدرش هستم.

ما داریم میچرخانیم چرخ زندگیمان را اما چوب لای چرخمان می کنند.

چه هسته ای داشته باشیم چه نداشته باشیم. 

آنها با حسینیه هامان مشکل دارند، با یاحسین گفتنمان.

ما سینه زدیم و بی صدا باریدند

از آن چه که دم زدیم آنها دیدند

ما مدعیان صف اول بودیم

از آخر مجلس شهدا را چیدند

دلمان خوش است به شفاعت سیدمحمد جواد علوی و مسعود رضایی ؛

اینقدر سرکار رفته ایم که دیگر با این شلوغ بازی ها احساساتی نمی شویم؛

احساسات ما فقط با یاحسین (ع) شور می گیرد، نه با توافق نیم بند هسته ای!


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰