پدر، عشق، پسر


پسر اولش در انفجار رهپویان شهید شد.

پسر دومش را من برده بودم با دستگاه سنگ فرز، قفل درب خانه پدریمان در لامرد را باز کند.

سنگ فرز را که گذاشت روی قفل دلم آشوب شد، داد زدم: عیسی صبر کن!

می ترسیدم سنگ فرز بین حلقه در و قفل اهرم شود، صفحه اش خورد شود و چش و چال عیسی را نابود کند.

قصد داشتم دستگاه را از او بگیرم که حاجی با موتورش رسید.

او هم دلش شور افتاده بود انگار، سنگ فرز را از عیسی گرفت، قفل را برید، وسایلش را جمع کرد و خداحافظی کرد و رفت.

این پدر اهل این قرتی بازی ها نبود پیشتر!

انگار دیگر توان مخفی کردن عواطف و پذیرش ریسک آسیب دیدن پسر را ندارد.

با این کار حضور همچنانی داغ پسر در وجودش، حتی پس از ده سال هویداست.

چطور می شود؟ واقعا ده سال گذشت! جواد جان شهادت گوارای وجودت!

دوست عزیز، این غریق مرداب دنیا را از یاد نبر!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

عربستان، آمریکا و جوانک افغانستانی

رفتیم عسلویه، دیدم پیک نیک خالی است؛
10 فروردین و جمعه بود و نزدیک ظهر
جوانک افغانستانی گفت می خواهم بروم نماز دیر شد، زود پیک نیکت را بیاور!
گفتم تو کجا اذان ظهر کجا، دو ساعت مانده! گفت اذان تشعنن با تسنن فرق می کنه!
گفتم مگه زوال نیست اذان ظهر؟! نباید فرق کنه که!
بعد که کمی فکر کردم دیدم نماز جمعه شان شاید روال خاصی داشته باشد و زودتر بروند، ادامه ندادم.
گفت نماز جمعه سنت حسنه پیغمبر است، باید بروم.
و خودش بی مقدمه افزود خدا به خاطر گناهان برکتش را گرفته.
برایش ماجرای دختران خیابان انقلاب را گفتم، می دانست.
گفت: اینها اعتراض می کنند به این که چرا ایران پولهایمان را به بقیه می دهد ولی به خودمان نمی رسد! (عجب استدلالی! :)
سخن از بی حجابی رفت و باز سخن از گناه!
خواستم قلقلکش بدهم و قبله آمالش را زیر سئوال ببرم، گفتم عربستان هم رانندگی برای خانمها را آزاد کرده، خانمها را آورده وسط خیابان مسابقه دو به راه انداخته!
گفت: عربستان رفته سراغ آمریکا! هر کی بره با آمریکا خراب میشه!


موافقین ۰ مخالفین ۰

تعمیرکار تکفیری

«تیبا» مدل 90م را برده ام تعمیر. روغن هایش می پرید چه پریدنی!
هم موتور تیبا پیاده شد و هم موتور خودم. دو میلیون خرجش شد.
تعمیرکار اما آدم جالبی است، میگوید:

  • تفسیر میخوانی؟ (من گفتم المیزان و نمونه را گاهی!) گفت این ها را بگذار کنار اینها همه شرک! است. البرهان بخوان. البرهان! (انتظار تکفیر را از عمق مدینه و علمای سلفی داشتم، از یک تعمیرکار قمی نه!، چه کرده اند این ولایتی ها با ما، خدا می داند!)

  • این که آیا گاز سی ان جی به موتور ماشینت ضرر می زند یا نه را باید از کسی که کارش گاز است بپرسی. اما برای امنیتش استخاره بگیر. اگر استخاره بنی هندل را می توانی قبول کنی بده من برایت یک استخاره بگیرم.


  • استخاره که میگیری؟ (می گویم: نه) استخاره را حتما خودت بگیر. استخاره مثل نماز و زکات است، باید خودت بگیری. استخاره بلدی؟ (نه!) برو پاساژ قدس کتاب استخاره سجاد بخر. محشر است. از همان استفاده کن و حتما حتما خودت برای خودت استخاره بگیر.


  • روایات ما عجیب است. در مسئله طب ما هزاران هزار روایت داریم که عمل به آن معجزه می آورد. می دانی یکی از بندهای برجام چه بود؟ این که آقای تبریزیان باید از قم برود و در قم طب اسلامی کار نشود!
  • حتما با آقای هاشمی بعد از تعطیلات عید به باغ ما بیایید.



موافقین ۰ مخالفین ۰

بیدار خوابی

خواب من مدتهاست نظم و نسق دیگر آدمها را ندارد.

چه روزها و شبها که من در بیمارستان بی خوابی کشیدم و تلخی و لذتش را چشیدم.

این ایام هم همین طور!

تا ظهر می آیم بخوابم اتفاقی می افتد و نمی شود. شب هم ساعت یک و دو زودتر خواب نصیب نمی شود که نمی شود. صبح هم که ساعت شش زده ام بیرون.

انگار ساعتهای در خانه بودنم سهم بانوست و خدا نمی گذارد از سهم او چیزی کم شود.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

مملکتی در حجاب

چند زن و دختر روسریشان را سر چوب می زنند و بالای تابلو (صندوق) برق و مخابرات می روند که به حجاب اجباری اعتراض کنند.
این حق را می توان با تسامح به آنها داد چرا که از بیخ با حجاب مخالفند، حتی اگر روشنفکران یقه بدرانند که چرا با این بانوان بد برخورد شد باز هم جای تعجب نیست.
اما ... اما آن طرف ماجرا چند آخوند یقه پاره می کنند و داد بر می آورند که ای آقاااا اصلا در اسلام همچین حجاب اجباری هم که شما می گویید نیست.
که البته حرف مفت می زنند و جوابش داده شده!
از مفت بودن حرفشان که بگذریم، سئوال اصلی اینجاست که آیا اینها به لوازم حرفشان فکر نمی کنند؟
آیا به این نمی اندیشند که اگر حجاب رها شود آیا می شود استاندارد دیگری برای پوشاندن بدن زیبا و لطیف و محرک دختران خیابان های انقلاب کشور اسلامی تعریف کرد؟ آیا پوشش دیگر نقاط بدن را می توان کنترل کرد؟
همه ی همه ی اینها یک طرف.
رهبر معظم انقلاب سخنرانی می فرمایند و می گویند این بحث مسئله ی حقیری است.
عدل! در همین ایام مدیران احمق صدا و سیما برنامه دورهمی با حضور کتایون ریاحی را پخش نمی کنند، به بهانه نداشتن پوشش مناسب!
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا در این مملکت چه خبر است؟ این را دیگر کجای دلمان بگذاریم؟!!!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دمپایی سفید قشنگ

تلفن اتاق زنگ خورد.
چون کسی در اتاق نبود من جواب دادم. آقای «ر» بود. برای پیگیری کاری که قبلا با او داشتم تماس گرفته بود.
توضیحات لازم را ارائه دادم و گفتم: آقای «ر»! آقای «ح» باهاتون تماس گرفت، نبودید.
من اینجا یه دمپایی لازم دارم. گفت دمپایی برای روی فرش؟
گفتم: نه! چون من شیرازی هستم، برای رفتن به سرویس بهداشتی، و آوردن چایی و کارهای جزئی دیگر، سختم است هی کفش بپوشم و هی دربیاورم. یک عدد دمپایی پلاستیکی ساده لازم دارم.
بعد خندیدم و گفتم ما قرار گذاشتیم بیاییم یکی از دمپایی های دم در اتاق شما را برداریم شما خودتان برای خودتان بگیرید.
گفت اتفاقا یک دمپایی سفید خوب آورده ام برای خودم بیا همین را ببر!
نفهمیدم به تعارف گفت یا جدی!
اما گفتم: همین الان میام. رفتم و دمپایی را آوردم.
امروز! جلسه داشتیم. آقای «ر» برای کاری به آن اتاقی که ما جلسه داشتیم آمد.
بعد از رفتنش من هم خواستم برای کاری بیرون بروم.
دیدم دمپایی سفید پلاستیکی نیست و به جای آن یک دمپایی تیره که کمی پاره شده است گذاشته!
خنده ام گرفت. اما من این دمپایی را بیشتر می پسندم. چون تابلو نیست. تیره است. نو و کهنگی اش هم برای تفاوتی ندارد.
اما آن دوستمان چقدر دلش گیر آن دمپایی پلاستیکی سفید خوب بود؟! :))))
موافقین ۰ مخالفین ۰

قرعه کشی

امسال گفتیم بزنیم در کار شرکت کردن در این قرعه کشی های خانگی.

چند تاییش را پیدا کردیم و شرکت کردیم. اولین قرعه کشی از همان اول قرعه انداخته بودند برای همه ی ماه ها! و ما آخرین نفر بودیم.

شنیدیم آن که اول شده بود گفته بود من بیشتر می خواستم پس انداز کنم، ناراحتم از این که اول شده ام، با واسطه ای خیلی غیر مستقیم پیغام فرستادیم که چقدر خوب است که شما جایتان را با ما عوض کنید و وام را به ما بدهید که قبول نیفتاده بود.

قرعه کشی دیگری که شرکت کردیم به واسطه ی همسر یکی از دوستان بود، نیم سهم با مادر او شریک شدیم و یک سهم برای خودمان برداشتیم.

اول قرار بود هر دوماه یکبار قرعه کشی شود. گقتیم خب انشاء الله ما اسممان دربیاید همین اول کارها!

بعد بهمان خبر دادند که شش ماه اول را قرعه کشی کرده ایم، ماه ششم، آن سهم اشتراکی شده است. و سهم اختصاصی هیچ!

بعد از چند روز گفتند تصمیمشان عوض شده و به جای هر دوماه یکبار کل سال را قرعه زده اند و شما آخر شده اید!

الان وقتی دوستان می گویند تو پیشانی بلندی داری، به جد این پهنای این پیشانی را حس می کنم!

رسیده ایم به اسفند ماه. و مقرر شده بود دو میلیون تومان که همان سهم اشتراکی بود به ما بدهند. ما هم از قبل پولی قرض کرده ایم و وعده اش را داده ایم اسفند که اسفند نوبت ماست و پول را می گیریم و پس می دهیم.

حالا می گویند داریم کم کم پولها را جمع می کنیم انشاء الله به زودی وام شما را می دهیم! (قل فانتظرو انی معکم من المنتظرین)

موافقین ۰ مخالفین ۰

برنج نیم دانه

ما مصرف برنجمان زیاد است. همه اش هم از همین برنجهایی که می گویند با پلاستیک درست می شود می خوریم.

البته همین برنج را هم خیلی وقتها خودمان نمی خریم و مادرزنجان زحمتش را می کشد. آخرین باری که خریدیم گران شده بود، برنج مژده از قرار یک کیسه ده کیلویی حدود 70 تومان!

یک شب که بانو را برای خرید برده بودم خیابان زنگارکی خودم کنار یک چرخ و فلک کوچک آهنی نشسته بودم و با صاحبش اختلاط می کردیم. بحث بر سر برنج هندی و پاکستانی شد و مضراتش و برنج ایرانی و خوب بودنش.

گزارش خلاصه ای از مباحث مطروحه را به بانو دادم. نتیجه اش خوردن یک ناهار شله یا همان کته ی گوجه یا به قول شیرازی ها کته ی طماطه با برنج نیم دانه های ایرانی اختصاصی محمد صالح بود.

بانو که خودش اشتها نداشت، ما کل دیس را سر کشیدیم، بعد از خوردن ناهار حیرت زده دیدم اصلا سنگین نشده ام!

گفتم ببین بانو! من شله با آن برنجها را که می خوردم نصف دیس را نخورده چنان سنگین می شدم که انگار تا هنجره غذا خورده ام اما این دیس شله سر کشیدم و اصلا احساس سنگینی نمی کنم.

ببین تفاوت برنج ها از کجاست تا به کجا؟!

حالا تفاوت برنجها را فهمیده ام، تصمیم گرفته ام بروم برنج ایرانی بخرم. حالا تا کی اینقدر پولدار شویم که بتوانیم برنج حداقل کیلویی 12 تومنی ایران را بخریم.

الله اعلم.

موافقین ۰ مخالفین ۰

نمک گیر بانوی کرامت

شاید یکی دو هفته قبل بود. یک روز ظهر خوابیده بودم، خواب دیدم در خیابان جلوی حرم حضرت معصومه «س» هستم. یک دختر و پسر تازه عروس و داماد داشتند جلوتر از من می رفتند که یک خادم آنها را صدا زد. من متعجب قضیه را دنبال کردم. خادم حالشان را پرسید و دو تا ژتون غذای حرم گذاشت کف دستشان. رفتم کنار خادم و گفتم ما هم دو نفر و نصفی هستیم به ما هم ژتون بده! انگار نه انگار که صدای مرا شنیده باشد. با این که ژتونهای زیادی در دستش اما هیچ توجهی نکرد! نامرد!(این نامردش را در خواب نگفتم ها!) هیچی! ما نا امید رفتیم داخل آشپزخانه حرم، دلمان بدجوری غذای حرم می خواست گفتیم می رویم التماس می کنیم غذا می گیریم. داخل آشپزخانه که رفتم پشیمان شدم. گفتم به خفت اش نمی ارزد. بیخیال. آنجا روی میز نمکدان گذاشته بود. کمی نمک ریختم روی دستم و تبرکی مزه مزه کردم.
از خواب بیدار شدم و حالم گرفته تر از داخل خواب!
این خواب گذشت تا چند روز بعدش، کسی که قبلا از طرف یک نهاد نیمچه حوزوی از من دعوت به همکاری کرده بود تماس گرفت و قرار کاری گذاشت و همکاریمان شروع شد.
باز هم حالم گرفته شد.
اگر به من غذای حرم می دادند چه اتفاق بزرگی برایم می افتاد، هم مادی هم معنوی!
هر چند ما به همین نمک اش هم راضی هستیم و از سرمان هم زیاد است.
اما حسرت غذای حرم! غذای حرم! غذای حرم!

موافقین ۰ مخالفین ۰

پرتغال ما پرتغال اونا

همشیره برای کار اداری از شیراز آمده بود و برای ما سوغاتی پرتغال آورده بود.

یک پرتغال را قاش کردم و نصفش را دادم به بانو و یک تکه دادم به محمد صالح یکساله و تکه ی باقیمانده را خودم خوردم.

چقدر شیرین بود.

الان هم دوباره بانو آمده بود یک پرتغال در دست می گفت این پرتغالها چقدر خوشمزه اند! به به!

پرتغالی که ما می خریدیم کیلویی 2500 تومان بود، اما این پرتغال ها کیلویی 6000تومان به بالاست.

بچه هم انگار با این پرتغال ها بیشتر صفا می کرد، آن تکه را که خورد دوباره سر و صدا از خودش درآورد که دیگر هم میخواهم! چیزی که قبل از آن سابقه نداشت.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰