بغض خطرناک

از نوشیدن آب بعد از غذای سرد به شدت نهی شده است. میگویند خصوصا بعد از غذای چرب اگر آب سرد بنوشید، آن غذای چرب جامد شده و معده برای هضم آن به زحمت می افتد و حتی سرطان زاست.
قبلا هم نوشته بودم، اگر بغض گلویتان را گرفت و داشتید خفه می شدید، با نوشیدن یک لیوان یا دولیوان و اگر نشد به نوشیدن لیوان های آب خنک ادامه دهید، بدون شک آن بغض کنترل می شود و می توانید جلوی ریزش الماسهای چشمتان را بگیرید.
اما این کار به شدت خطرناک است، چون آب سرد بغض را از بین نمی برد بلکه آن را جامد می کند، بهتر است سریع موقیتتان را عوض کنید، گوشه ای دنج پیدا کنید، بگذارید بغض راهش را ادامه دهد، حرارتش را از گردن به سمت سر ببرد خودش را به چشمانتان برساند و اشک جاری شود.
بهتر است بدانید بغض به هیچ وجه خوردنی نیست، اگر آن را خوردید خشک می شود، می نشیند روی دلتان، سنگین می کند.
این سنگینی مدتها می ماند و شما به آن عادت می کنید، دیگر فراموشش می کنید اما او جای خودش را گرفته و بالاخره روزی شما را از پا در می آورد.
برای همین است که این روزها سکته ی قلبی جوانان را زیاد می شنوید.

موافقین ۰ مخالفین ۰

شهر انسان را کافر می کند

صبح زود توی خانه مادرزنجان دراز و نشست می زدم تا بلکه کمی پیهایم آب شود، شکمم که درد گرفت دراز شدم.

نگاهم به آسمان افتاد، آسمان.

دراز کشیده بودم و مبهوت آسمان. اگر اجازه بدهید یک بار دیگر هم بگویم: آسمان.

به راستی آسمان چقدر بزرگ بود و من چقدر کوچک خدا را در آسمان دیدم.

13به در چندین سال پیش با خانواده و بستگان رفتیم ساحل شهر «نخل تقی» شب آنجا ماندیم. نیمه شب خوابم نبرد، بلند شدم رفتم لب ساحل به دریا نگاه کردم، اگر بچه ی بندر نباشی بهتر معنی دریا را می فهمی.

دریا، بزرگ، پهناور پر از موجودات زنده، گهواره ای برای کشتی ها و قایق ها.

اجازه بدهید من نتوانم احساسم را در آن ساعت نیمه شب در ساحل کنار موجهایی که روی ماسه ها گم می شدند بیان کنم.

بگذارید راستش را بگویم، برای لحظه ای کافر شدم، سر به سجده گذاشتم، به دریا سجده کردم.

اما خدا را شکر قبله پارک ساحلی نخل تقی رو به دریا بود! 

هنوز سیراب عظمت دریا نشده بودم، از صخره های کنار ساحل بالا رفتم، مسیر اسکله را طی کردم، نصف شب، رعب آور بود.

رفتم و رفتم و رفتم. از کنار کشتی های بسته شده به اسکله گذشتم.

به نوک اسکله رسیدم.

شب! سکوت! دریا!
دریا! دریا! دریا! 

نوک اسکله، در فاصله ای نسبتا دور از ساحل، از سه طرف دریا مرا فراگرفته بود.

و موجها با خشونت خود را به صخره ها میکوبیدند، 

من، یک نقطه بودم در میان یک اقیانوس آب.

من هیچ نبودم، همه عظمت خلقت خدا بود. دریا! دریا! دریا!

در شهر هیچ وقت نمی توان به آسمان نگاه کرد و عظمت خلقت خدا را حس کرد. 

هر وقت خواستی به آسمان نگاه کنی، تازه اگر بتوانی آسمان را ببینی چشمت به ساختمان های بلند می افتد،

خیال می کنی آدم به این کوچکی شاهکار کرده و در خودت گم می شوی.

شهر شیطانی است.

باور کن!

این که میگویند گاهی به آسمان نگاه کن را برای شهر نگفته اند.

برو به ده. در حیاط دهی که ساختمانهایش بیشتر از یک طبقه نیست، چرا که زمین فراخ است و اینقدر جا هست که نمی خواهد روی هم بسازی.

در حیاط یک خانه ی روستایی دراز بکش. به آسمان نگاه کن. تا خدا را بفهمی.

ای انسان شهر نشین تو کافری! کافر!

باور کن!

شهر انسان را کافر می کند.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

عکاسی از جوان نمونه سال

چندین سال پیش یکی از دوستان از طرف سازمان ملی جوانان به عنوان جوان نمونه کشوری معرفی شد.
قرار بود در تالار حافظ شیراز هدیه اش را بدهند، من هم رفتم، این رفیق ما دوربین دیجیتالش را که آنموقعها خیلی هم جا نیفتاده بود و امکاناتشان هم مثل الا نبود به ما سپرد تا وقتی روی سن جوان نمونه می شود عکسش را بگیریم.
ما جو خبرنگاری گرفتمان و مدتی قبل از رفتن رفیقمان روی سن چند عکسی از حواشی برنامه گرفتیم، وقتی دوستمان رو سن رفت برای گرفتن جایزه من هم شیر شدم و مثل عکاس های حرفه ای رفتم آن طرف سن با زاویه ای خوب که عکسش را بگیرم.
رفیقمان را صدا زدند و من زاویه را تنظیم کرده و آماده برای عکس گرفتن، آن مقام مسئول دست رفیقمان را گرفت و لوح را به دست او داد، ما هم که از قبل دوربین را تنظیم و با تمام فیزیک و متافیزیکمان روی کادر مذکور متمرکز بودیم دستما را روی کلید دوربین فشار دادیم.
فشار دادن همانا و خاموش شدن دوربین همان!
باطری تمام شده بود!
به همین راحتی!
رفیقمان آمد که عکسهایش را که وجود خارجی نداشت ببیند وقتی فهمید باطری اش تمام شده وا رفت و گفت: اشکالی نداره، بیخیال!
ولی من که می فهمیدم دارد توی دلش با همان تکیه کلامش می گوید: خو ریقو، من دوربینو ره دادم دست تو از من عکس بگیری ورداشتی ا در و دیوار عکس گرفتی.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

می خواهم...

ب...
سی سال و اندی عمر کرده ام تازه می خواهم
مکالمه عربی یاد بگیرم
مکالمه انگلیسی هم شاید بخواهم
قرآن را هم می خواهم حفظ کنم
بعد از مرگم اگر این مطلب را خواندید ببینید آیا می توان تازه از سی سالگی شروع کرد یا نه؟
ببینیم خواستن توانستن بوده یانه؟
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

آدمی که کتاب نمی خواند می گندد

من احمق را بگو چهار پنج سال آزگار به بهانه های واهی مثل بی پولی و اینکه کتاب می خرم نمی خوانم بد است و این حرفها درست و درمان کتاب نخوانده بودم. امسال (سال ما بچه مدرسه ای ها، سال تحصیلی است، از مهر تا مهر، پس هنوز امسال است، هر چند نمایشگاه هم  اردیبهشت است و اینبار امسال ما با امسال بقیه همخوانی دارد ولی حتما باید این نکته ی مهم را می گفتم) چه پرانتزی! می گفتم! امسال رفتم نمایشگاه کتاب و یک دل سیر کتاب خریدم، البته مثل آن سال که الکی رفتم نمایشگاه نشد، قبل از این که بروم نمایشگاه کتابهایم را انتخاب کردم و بعد رفتم مثل یک بچه ی خوب گشتم غرفه هایش را پیدا کردم و خریدم.
این که هی فرت و فرت دارم وبلاگم را به روز می کنم هم از عقده ی به روز نکردن طول سال به خاطر بهانه ی کاملا واهی (به وسواس املاء کلمات دچار  شده ام، همین الان رفتم املاء واهی را سرچ کردم درست باشد) درس خواندن هیچ نمی نوشتم.
الان بعد از این کتابهایی که خوانده ام احساس تحول می کنم، حتما وقت می گذارم و از آنها در اینجا هم می نویسم.
آدمی که کتاب نمی خواند می گندد مرداب می شود، تعفن می گیرد.

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ  بخوان به نام پروردگارت که آفرید

...


اقْرَأْ وَرَبُّکَ الْأَکْرَمُ بخوان که پروردگارت از همه بزرگوارتر است.

الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ  همان کسی که به وسیله قلم تعلیم نمود.

عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ و به انسان آنچه را نمی‏دانست یاد داد.

 

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

رفع خستگی، عصبانیت و ناراحتی با یک متن هلو

هیچ چیز حالم را مثل یک متن هلو خوب نمی کند. شده در اوج خستگی بدنی یک متن ادبی یا یک وبلاگ به روز شده و یا تکه ای از یک کتاب را خوانده ام و قبراق (حوصله چک کردن املایش را ندارم) سر حال آمده ام.

البته من که تاحالا اصلا با زنم دعوایم نشده (الکی)، در اوج عصبانیت دعوای زن و شوهری بیخودی باید بروی یک متن ادبی هلو بخوانی چنان آرامت می کند که میروی خودت به پاچه خواری میفتی و اگر حتی حق با تو باشد که محال است حق با مردها باشد، منت کشی می کنی و ماجرا را فیصله می دهی.

هیچ وقت یادم نمی رود، بعد از آخرین عمل جراحی پدرم، خیلی به او بد می گذشت، دچار انسداد روده شده بود، شکمش عین یک مشک پر، باد کرده بود. هر چه می خورد بالا می آورد، انرژی اش هم تحلیل رفته بود، وضعیت اسفناکی بود، نفهمیدیم چطور صبح شد، یکی از پرسنل بخش بیماری پدرم در بیمارستان اطلاعات خوبی در مورد اتفاقات بعد از آن عمل جراحی داشت، صبح قبل از شروع کارشان دم در اتاقش بودم، اما در کمال ناباوری پوستر همایش کشوری کلورکتال (بیماری پدرم) را دیدم که همان روز برگزار می شد و همه ی پرسنل مربوطه هم رفته بودند همایش برپا کنند.

مثل دیوانه ها دور خودم می چرخیدم، از همکارانش خواستم شماره موبایلش را بدهدند، ندادند، داشتم از دلهره و نگرانی بابا می مردم، اینقدر آشفته بودم که نگو و نپرس، رفتم داخل حیاط بیمارستان نمازی روی صندلی کنار درختان نشستم موبایلم را در آوردم و شروع کردم به تند تند قرآن خواندن، انگار آب ریخته باشند روی آتش، آرام شدم، حتی قرآن هم یک متن است، اما مقدس و آسمانی ترین متن، معجزه کرد.

اگر می خواهی بدانی بعدش چه شد و چه کردم، ماجرایش مفصل است. خودم دست به کار شدم و با یک ساعت اجیر کردن یک پرستار خانگی کار عجیب و غریبی انجام دادیم و مشکل بابا کمتر شد.


در عنوان بندی وبلاگم دچار مشکل شده ام، اگر می توانید عنوانی مرتبط تر برای خزعبلات من که از هر دری سخنی است پیدا کنید عاجزانه تقاضای کمک دارم.

موافقین ۲ مخالفین ۰

او یک فرشته بود

بعد از پخش مجدد سریال «او یک فرشته بود» از تلویزیون موج سئوالات ملت در مورد شیطان راه افتاده است و ما که طبق قانون نانوشته ی هر طلبه ای باید علامه دهر و همه چیز دان باشد گرفته اند به سئوالات عجیب و غریب: شیطان خیلیه یا یکیه؟ شیطان می تونه مثل آدم دربیاد؟ اگه شیطان از جن هست اجنه شیطان رو میبینن؟ پیغمبر فرشته رو میدید؟ اگه شیطون نبود خدا چه جوری آدم رو امتحان می کرد؟

خلاصه باید بگم یه دوره پاسخ به شبهات صداوسیما توی حوزه قم پیدا کنن. 

فیلم «او یک فرشته بود» داستان مردی است که بوسیله شیطان وسوسه شده و به اختلافات خانوادگی دامن می زند و یک زن به نام فرشته که همان شیطان است به او نزدیک شده و قول ازدواج به او می دهد در پایان یک با راهنماییهای یک روحانی از این منجلاب بیرون می آید.


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

یک زن می تواند...

این نکته ی مهمی است که در همین فرصت باید بگویم. البته خیلی ها گفته اند؛ اما هر کس به سهم خود گفته است و از جانب خود. زن، در موقعیت اجتماعی ما، خیلی راحت می تواند مردش را به بیراه بکشاند، ذلیل کند و زمین بزند، و خیلی راحت می تواند سرپا نگه دارد، حمایت کند و نگذارد که بشکند و خم شود.

کافی است که زن بگوید :«من از این وضع خسته شده ام. چقدر بی پولی؟ چقدر خجالت؟ چقدر نمایش و تظاهر به شرافت؟ آخر شرافت را که نمی شود خورد، نمی شود پوشید، نمی شود تبدیل به اسکناس کردو کرایه خانه داد. تنها به فکر خودت و نجات نجابتت نباش. ما به آسایش احتیاج داریم. ما هم آدمیم. به خاطر ما از این همه خودخواهی بگذر. روزگار اینطور است. همه اینطورند»

در این صورت، لرزیدن قطعی ست. و احتمال فراوان سقوط وجود دارد -البته اگر زن و بچه ات را واقعا دوست داشته باشی.

و، زن می تواند با لبخندی آرام و مهربان بگوید: «می گذرد. همه چیز درست می شود. تو راه درست را انتخاب کن، فکر نان و کرایه خانه نباش. زندگی مان را کوچک تر می کنیم، می رویم توی یک اتاق زندگی می کنیم. به نان و پنیر می سازیم. مگر خیلی ها با نان و پنیر زندگی نمی کنند؟ همیشه که اینطور نمی ماند...»

ابن مشغله - نادر ابراهیمی-ص75-76

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

لجاجت دولت محمود بد ؛ لجاجت دولت حسن خوب

مدتی بعد از انتخابات ریاست جمهوری 88 بود، خبر رسید که احمدزاده کرمانی به عنوان استاندار فارس قطعی شده است، دست به کار شدم و سوابقش را با یک جستجوی ساده در آوردم، 30 ساله بود، و کلا کار پژوهشی در وزارت کشور و مدیریت دانشکده خبر و اینها را در پرونده داشت. همه ی سوابقش را زدم و تیتر کردم : روح الله احمد زاده کرمانی استاندار فارس؛ آنوقت ها سردبیر سایت خبری روایت بودم، احمد زاده که به شدت پیگیر فضای رسانه ای استاندار شدنش بود خبر را دیده و گمان از طریق روزطلب با سجادی تماس گرفته بود و سجادی زنگ زد که چه کار کردی؟ این همه اطلاعات را از کجا آوردی؟ طرف کفش بریده، گفته خبر را پاک کنید. ما هم خبر را پاک کردیم.
خیلی ها با احمدزاده موافق نبودند اما رئیس جمهور وقت کار خودش را کرد و منصوب شد، خیلی از کسانی که این روزها حاکم اند می گفتند چرا رئیس جمهور لجاجت می کند و فضای استان را به هم می ریزد؟ آخرش هم احمدزاده نتوانست بماند و بعد از کلی جار و جنجال جایش را به صادق عابدین داد.
یکی از دلایل عمده مخالفت با محمود لجاجت و خودرایی وی بود، می گفتند نه به حرف علما وقعی می گذارد و نه نظر نخبگان و گروههای سیاسی را تامین می کند.
خب بحمدالله محمود با همه ی خوب و بدش رفت و تخت را به حسن سپرد.
از وقتی که خبر گزینه های جایگزین احمدی استاندار مستعفی فارس معرفی شدند، امام جمعه، گروههای سیاسی و حتی نمایندگان مجلس فارس در اقدامی عجیب بر سر یک مسئله اجماع کردند که فلانی نباشد، اما عمو حسن که با شعار اهمیت دادن به صدای مردم و نخبگان و علما به تخت نشسته است هیچ توجهی نکرد، حال ماییم و دوباره یکی دو سال تنش در مدیریت استان آن هم از طرف دولتی که شعار اصلی اش تدبیر! و امید!
به تدبیر دولتمردان عمو حسن باید در یک سال منتهی به انتخابات مجلس نظاره گر تنشهای سیاسی باشیم.
لجاجت و خودرایی از طرف دولت محمود بد بود ؛ اما لجاجت دولت حسن لجاجت نیست، دموکراسی است.
هر روز با معنای جدیدی از واژگان روبرو می شویم؛ مثل توافق! پیروزی! آرامش! دموکراسی! آزادی!
موافقین ۱ مخالفین ۰

25دقیقه آخر

انگار بیست و پنج دقیقه تا آخر عمرم باقی است
بیست و پنج دقیقه دیگر از حرم میروم
این بیست و پنج دقیقه چه کنم؟
مگر در بیست و پنج دقیقه آدم چه می تواند بکند؟
بیست و پنج دقیقه بنشینم غصه ی بست و پنج دقیقه ی آخرین زیارت را بخورم؟
نه! بیست و پنج دقیقه می گویم حسین حسین حسین...
تا اینجایش را داخل حرم نوشتم
بعد راه افتادم دنبال صدای حسین حسین، اول رفتم رواق دارالهدایه
بعد هم داخل صحنه انقلاب یکی داشت بلند بلند برای خودش و چند نفر دیگر روضه می خواند
رفتم آنجا هم نشستم و گفتم حسین حسین حسین
اصلا باید این گونه زیست
بگردیم کجا می گویند حسین حسین
برویم آنجا بنشینیم بگوییم حسین حسین حسین
از کجا معلوم بیست و پنج دقیقه آخر عمرمان نباشد؟!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰