۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «درس و بحث» ثبت شده است

عین حجیم

سلام علیکم و رحمت الله

  • با عین حجیم ، این روزها بعضی هم صنفها را می بینم با یک ریش پری و لحن صحبت قوی ای و بیان حاج آقایی ای .
    از نظر درسی که هم ردیفیم ، چه چیز باعث این حجم از عین در وجود آنان می شود و چه چیز باعث گفتن کلمه چاکریم در وجود من؟
    یعنی من متواضعم؟ یا آنها خیلی عرفانی اند؟
    من لاابالی ام و رعایت شان نمی کنم؟ یا آنها خیلی سخت می گیرند؟
  • دیشب نزدیک بود دوست دختر پیدا کنم ! به بی وی نگویید یک وقتی ها ! خطر داره حسن.
    یارو زنگ زده ، شمارش نهصدوسیزده است ، میگه الو حاج آقا علوی ، میگم بفرمایید ، قطع میکنه .
    بعد از ده بیست دیقه اس ام اس میزنه که : ببخشید ما فلان جا اردوهستیم اینجا تعریف شما رو شنیدم اسمتون هم تو مجله دیدم ، خواستم باهاتون آشنا بشم .
    نوشتم: تعریف؟ آشنا؟
    نوشته بله ، اینجا دانشجوها هستن تعریف ، مجله هایی که بهمون دادن شماره شما توی اونا بود.
    (حالا خدا وکیلی شماره درج شده توی قسمت توزیع کنندگان مجله راه ، کجاش آدم رو مهم میکنه ؟)
    منم نوشتم : ببخشید من ساعت 5 صبح شاهچراغ برنامه دارم (حالا سهشو بگیرید با محمدجعفر قرار داشتم یه کم مباحثه کنیم) حرم بی بی رفتین ما رو هم دعا کنید.
    خواستم بنویسم اگه کاری داره با مدیر برنامه هام تماس بگیره و شماره آبجی رو بدم ، پشیمون شدم.
    به هر حال اونم دو تا اس ام اس دیگه زد و گفت که ببخشید حاج آقا مثل این که ناراحت شدید ، من واقعا مشکل داشتم به کمکتون احتیاج دارم ، اگه ممکنه هر وقت فرصت داشتین بهم خبر بدین.
    حالا رفقای اصفهانی بودن خواستن اذیت کنن ، یا چیز دیگه نمی دونم . یا من چه کمکی می تونستم بکنم با توجه به این که اون گفته بود قم هستم ، منبع آخوندا باز هم ندانم!
    به هر حال خودش موجب ادخال سروری شد .
    این تازه خوب بود ، اتفاقات جالب تری وقتی حجره دار بودم توی اصفهان افتاده بود که آنها گفتنی است و شنیدنی ، فرصت بشه بنویسم اینجا در تاریخ زندگی ام بماند.
  • کلاس دکتر هم که تعلیق شد ، ناراحت شده از این که بچه ها سر کلاس نمی آیند ، حالا ما دیگر از کلاس فلسفه و کلام محرومیم چه خاکی بر سر کنیم؟ (نه خیلی هم اهل درسیم؟!)
  • باورت میشه هنوز کتاب نوشتم تا بماند رو تموم نکردم؟( هر چی آدم باهاش قیافه بگیره از آدم میگیرن ، خدایا غلط کردیم ، بیذو کتابمونو بخونیم)

خدا همه رو به راه راست هدایت کنه ، از جمله حقیر سراپا تقصیر را.
فکر کنم این نوشته سرجمع کمی از عین حجیم آن برادرانمان نداشت.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

درس

آب و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو درست را بخوانی و به جایی برسی
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

.:: پایی که جاماند ::. شروع شد

پایی که جاماند1- صبح استاد نصیحتم کرد ، گفتم استاد من فقط همان صبح امتحان درس را خواندم ، گفت: خب تو استعدادش رو داری ، وقتی صبح امتحان درس رو میخونی و نمره میاری ! چرا وقت نمیگذاری ؟!
این استاد فقه آدم جالبی است ، واقعا در ارائه بحث هم خوب مطلب را می رساند هم سریع تر از اساتید قبلی. رساله ی یکی از علمای شیراز را هم ایشان تدوین کرده . خدا بر توفیقاتش بیفزاید.
2- نمی دونستم بچه ها امتحان دارن ، دو نفره کلاس را برگزار کرد ، کلاس دومی را عمدا نرفتم که برگزار نشود ، میگفت با یک نفر کلاس من رسمی است. خلاصه کلاسهای بعدی به دلیل امتحانات تعطیل شد.
3- صبح توی بیمارستان شهیدفقیهی برای یک نامه مبنی بر این که عیال برای امتحان عملی ورزش شرایطش مساعد نیست دوباره آزمایش و اینها نوشتند.
در این بیمارستان دولتی شیراز زور است باید به زور چک شوی و به زور بستری شوی ، خیلی بیماران را دوست دارند!
حتی اگر سابقه ی پرونده ات از همین بیمارستان دست ات باشد.
4- پنجشنبه امتحان فلسفه(بدایه) دارم ، قرار بود امروز 7 ساعت صوت اش رو گوش بدم ، دو، سه ساعتیش رو توی بیمارستان گوش دادم ، بقیه اش دیگه واقعا حسش نبود.
نهایتا از رو کتاب میخونم ، دکتر(استاد) یه فصل رو بیشتر برا امتحان نگذاشته.
5- بالاخره پایی که جاماند به دستم رسید ، تاز شروع کردم.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

کرم کار اجرایی!!!

بسم الله الرحمن الرحیم، بر محمد و آل محمد صلوات.

نمیدانم تا حالا با این گونه افراد مواجه شده اید یانه؟!
لزوما هم نباید آدمهای زرنگ و منظم و مرتبی باشند اما یک کرم در وجودشان است ، کرم کار اجرایی .
اگر بگویی مثل بچه آدم بشین ده دوازده سال درس ات را بخوان بعد مثل یک آقا برو سر کار و خدمت و این حرفها زیر کتش نمی رود که نمی رود.
راستش را بخواهید من از آن مدل آدمها هستم ، اصلا به همین خاطر هم هست بیکار نمی شوم. حتما یک کاری پیدا میکنم و انجام می دهم . اینجا نشد جای دیگر.
چند وقتی بود از بعد از کلاس یعنی ساعت یازده می رفتم اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان فارس به کار مشغول می شدم تا ساعت 7 شب ، که معمولا به درازا می کشید و گاهی تا 9 هم آنجا بودم . باورتان نمی شود به دلیل فضای اداری آنجا خیلی هم کار نمی کردم ، فقط آنجا بودم. البته شاید آنها هم آنجا بودنم را می خواستند ولی خب دیگر کم کم کل تجربیاتی که مقرر شده بود از غیب(شاید) ما از اینجا به دست بیاوریم ، آوردیم و دیگر دیدم هیچ چیز تازه ای نیست. حتی حس کردم دارم هرز میروم.
بیخیال مال دنیا!
رفتیم گفتیم ما چهار ساعت بیشتر نمی آییم ، که زد و رئیس گفت اصلا نمی خواهد بیایی ، یه سری کارها را برو در خانه انجام بده کفایت می کند. (ما را بگو از خدا خواسته پذیرفتیم)
حال یک هفته نیست آمده ایم بیرون ، محمد ... زنگ زده که بیا در ... در روابط عمومی مشغول شو . گفتم: من ساعت یازده به بعد میام . گفت: بیا. گفتم: باید پای سربازیم بیفته. گفت: بیا. دیگر خودم کم آوردم. گفت : البته ما هم شرطهایی داریم برای خودمان.فردا بیا با هم به بحث بنشینیم .
تاب نیاوردم . زنگ زدم حاج آقا (کسی که به حق، چیزها از او آموخته ام که نگو و نپرس) گفت: اگر سربازی رفتن برایت مبرم نیست. و اگر احساس نمی کنی که باید حتما بروی کار اجرایی انجام بدهی(عبارت اخرای همان کرم کار اجرایی خودمان) بشین درست را بخوان .
ادامه داد: اگر میخواهی من برایت استخاره هم میزنم. گفتم نه حاج آقا حرف شما سند است تا اخرش. دیگر استخاره می خواهم چه کار . گفت: کار اجرایی به صورتی است که گسترده می شود ، و دیگر تمام زندگی آدم را می گیرد. تو باید خودت یک شهر را اداره کنی (عمرا!) .
التماس دعایی گفتیم و خداحافظ .
مدتی بود می خواستم این چند خط را بنویسم . اما بهانه اش جور نمی شد. اصلش این است که من خودم هم این کرم را دارم و نمی توانم مثل بچه آدم بنشینم سر درسم لذا پیامکی زدم به اکبر که مایلم در قسمت طلاب مجموعه تان کمک کنم. خب مسجد گنج هم که مغرب و عشا می رویم ، این سایت و اون سایت هم که سرک میکشیم ، فکر کنم مشکل این مرض هم حل شود.
این نوشته برای ثبت در روز نوشته ها بود و بس!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰