به نام خدا

سلام

این هم از انتخابات . تا ببینیم چه می شود . شاید معلوم بشه کی برای مردم و کی برای خودش اومده . عده ای از اجماع حرف میزنن آیا واقعا میشه باور کرد که کسی به خاطر مردم و کشور و اعتقاداتش به نفع دیگری کنار بره ؟

جمعی که خودشون رو اصولگرا می نامند آیا به یک کاندیدای واحد میرسند؟

جواب رو من حدس میزنم ولی نمیگم تا هم شما در خماریش بمانید و هم یه وقتی اگر چنان که در ذهن ماست نشد که انشالله هم نشود ما ضایع نشویم .

خب محسن رضائی و لاریجانی خفن افتادن تو کار تبلیغ . البته عملا دیگه چیزی به اسم راست وجود نداره . حتی همون کارگزاران هم دارن تخته میشن . خب ما هم نه خیلی تحلیل گر سیاسی هستیم باید اظهار وجود کنیم دیگه اما این که خودمان را وصله یک گروه کنیم عمرا به دلشان بماند که یه نسل سومی بی گدار به آب بزنه. فعالیتهای انتخاباتی خیلی چیزا رو مشخص میکنه . خبر بیست و سی شبکه دو رو هم که همه نگاه میکنند از میان کاندیداها معین و مهر علیزاده (اصلاح طلب) و‌ محسن رضائی و لاریجانی(به اصطلاح اصولگرا) اینا بدجوری دارن کار میکنن . کروبی از اصلاح طلبان و قالیباف و توکلی و احمدی نژاد (اصولگرا) حرفه ای تر از بقیه هستند و خیلی خودشون رو به آب و آتیش نمی زنند . ولایتی از قلم نیفته که من خیلی اطلاعات ازش ندارم . رفسنجانی هم که همچنان همه رو مسخره کرده و با وجود مقبولیتی که ازش ثابت شده مثل اینکه خیلی خوشش میاد بازی کنه و به اصطلاح سر پیری و معرکه گیری .

خب بگذریم از انتخابات فعلا که بالاجبار : هر چه پیش آید خوش آید .

برویم سر ادامه خاطرات مشهد : 

 سفرنامه(بخش دوم)

در سفر نه حال و حوصله و نه وقت دفتر خاطرات داشتن داشتیم و نه مثل رضا امیر خانی با کلاس بودیم که نت ها رو تو واکمن دیجیتال بگیم . اصلا یکی نیست بگه اینو ! چه خودشو با رضا امیرخانی مقایسه میکنه تو کجا داستان سیستان کجا !.

کجا بودیم ؟ صبح روز حرکت . شب دقیقا یادم نیست ساعت چند خوابیدم اما یادمه کانکشن تموم شده بود و بیخیال اینترنت چند خطی از یه جریانی رو خوندیم که خیلی بهمون حال داد .

صبح به اکبر گفته بودم همنون ساعت ۱۰ مثل بقیه میام اگه هماهنگی و توجیحی هم قراره بشه همون موقع باشه .

اهم . اهم . اوهوم ...

ببخشید نیاز بود کمی از عامیانه بیرون آییم . هر چند ما را چه به ادبی نوشتن .

رفتیم بانک پول بگیریم . آخر آه در بساط نداشتیم . عجب ! ما که اول وقت اومدیم چرا اینقدر شلوغ ؟ . آنهم بانک سر خیابان ما که پشه پر نمیزد ؟ خره . امروز پنجشنبه است و آخرین روز فعالیت بانکها در سال ۸۳ . آهان پس کمی الافیم .  بخچه را هم که هنوز نبستیم ؟‌ عجب سفری ! به به !

به هر حال برگشتیم خونه و در سه سوت همه چیز رو جمع کردیم و با تاکسی تلفنی رفتیم حسینیه .

اینجا حسینیه است . در میان خیل عاشقان امام رضا (ع)‌. اما چرا آشنا به چشم نمیخورد ؟

به به . ۰۳۹ . بازهم مایه امیدواری است . راستی محض اطلاع این یک کد است نه یک آدم بچه های گروه کامپوتری کانون با کد صدا زده میشوند به دلایلی چند که ... .

چه زود خسته شدم . هنوز کلی مونده . چه جوری بقیه رو بنویسم ؟‌ .

هیچی به دلیل خواهش جناب ۰۳۴ که تدارکات اتوبوس دیگری بود و رفیقش(از بچه های واحد قرآنی) مسئول اتوبوس ما بود جامون رو با هم عوض کردیم .

با این حال اتوبوس ما شد : ۴۵ یعنی تقریبا آخرین اتوبوس . گشتیم و مسئول اتوبوس که از بچه های تبلیغات بود رو پیدا کردیم و چاق سلامتی و.... .

زمان میگذشت و ما به جز پشه پرانی داشتیم به این که به چه نحو سر بچه مردم را کلاه بگذاریم و مصاحبه کنیم و یه جوری سر و ته امور محوله را هم بیاوریم . جالب اینجاست که کلا مغزمان قفل کرده بود و لب گود بنشین و هی بگو لنگش کن را آنجا به تما معنا درک کردیم و نزدیک بود نقدهائی که به عالم و آدم و ارگان و غیر ارگان زده بودیم یک جا پس بگیریم .

اندکی پلکیدیم و بعد رفتیم گوشه ای نشستیم و چند خط نوشتیم تا اندکی مغزمان سر عقل آمد و راه داد و با همراهی ۰۳۹ یقه یکی را گرفتیم و با تمام نیرو سعی در تخلیه اطلاعاتی اش . انگار این ناشی ها : بار چندمت است؟ چه حسی داری؟ از کجای سفر خوشت می آید؟ بقیه که کارهای دیگر میکنند فکر میکنی چطورند ؟ و اینجور سوالها که دلم هم برای خودم میسوزه و هم برای اون طرف که دانش آموز بود و بار دومش وقتی گنبد امام رضا (ع)‌ رو دیده خیلی حال کرده و ... . بر گشتیم دیدیم بهله آقا سید هم دارن مثل ما میپلکند . رفتیم جلو و بعد از سلا با جسارت تمام گفتیم : ببخشید شما از این چرخیدنتان هدف هم دارید ؟ چرا یک جا بند نمیشوید ؟‌ گفت : آری ما هدف داریم مثلا ... . ما هم خوشحال که سر صحبت باز شده همچنان جل بودن خود را حفظ کردیم و با آقا سید شروع کردیم قدم زدن داشت برای یکی از مسئولین کاروان از فلان شخص حرف میزد با اعصاب خوردی . هر چند آرام میگفت اما ما انگار نه انگار که فوزولی باشد یک جفت که داشتیم یک جفت گوش دیگر هم قرض کرده بودیم و ول کن ماجرا نبوده حتی به خود اجازه داده و وارد بحث شدیم . (ده به رو!‌)

البته بیشتر از قدم زدن با آقاسید لذت میبردیم تا چیز دیگر . اما خب باید استمرار میدادیم دیگر! گفتیم : فلانی در مورد کانون گفته که اینها آخرش مانند فلان فرقه به گمراهی کشیده خواهند شد . نا گهان چشم آن فرد که همراه آقا سید بود برای اینکه تعجب را نشان بدهد باز شد . ما هم خوشحال به صحبت ادامه دادیم . اما چه سود که مسیر حرکت آقاسید به سمت اتوبوس خواهران بود ما کم کم باید عقب گرد زده و بر میگشتیم .

اتفاقا علیرضا(در جمع نت معروف به زبلخان)‌ هم دورادور هوایمان را داشت و همراهی میکرد . با همراهی او برگشتیم به داخل حسینیه.

بعد از دقایقی چند چشممان به جمال ۰۹۱ روشن شد . وای باورتان نمیشود او هم آمده بود بیاید مشهد . اینجوری همه وظائف محوله را تحویل میدادیم . خیلی زور داشتا !‌ آخر از همه آمد و زودتر از همه ما پرید سوار اتوبوس و راه افتاد سمت مشهد . خدا رو شکر . آخه ما پس از چندی آمده بودیم در لاک خودمان باشیم که آخر هم با همه زیر بار مسئولیت نرفتن ها باز هم گیر بودیم .

قرار نیست همه چیز را بگوییم . با احتساب چند ساعت اتلاف وقت ظهر شد . نماز خواندیم . بعد از نماز هم آقا سید چند دقیقه ای حرف زدند و گفتند بیشتر فکر کنید . جا برای فکر کردن زیاد است . حتی جمعی فکر کنید یعنی همان بحث و ... .

ببخشید برای امروز بس است . دیگر حالش را به جد نداریم ادامه دهیم   .

ادامه دارد ...